وقتی به طرف جنوب به راه افتادیم،قلبم فشرده میشد.انگار با دورشدن از شهر، تمام متعلقات از من کنده می شدند.بازم اوربیتال رابا بی صبری رنجونده بودم وحالا که فاصله جان می گرفت،بغض پرپر می زد. با اس ام اس های پر محبت وصدای گرمش تن به جاده دادم،تانرم نرمک به مقصد برسم.رسیدیم واولین کار،دیدن تارا بودو حرفهای به دل مانده و فکر های به گل مانده!وبازار داغ چه کنم ها!
روز عید شد .خان داداش که تنها از آل ما دراینجا مانده با زن وبچه آمدند.شهره بدون شوهرش آمده وامسال بی دغدغه سال تحویل را پیش ما می ماند. ناهار سبزی پلوبودو نوه های طویل با قد 190 تا 170 و عریض از 70 کیلو تا 100!مثل همیشه موقع سال تحویل،صنم گریه می کرد،ایوب سشوار می کشید،بابا شلوارمی پوشید،رزیتا آرایش می کرد،احسان تو آرایشگاه بود وخلاصه بجز زنداداشم که پا دردداشت،هیچ کس پای سفره نبود.ولی خندیدیم ورقصیدیم و مثل سالهای تجرد،لباس مرتب پوشیدیم وعکس انداختیم.سروصورت هم را بوسیدیم و ارزوهای قشنگ کردیم. بعد یک سری رفتن عید دیدنی و یک سری ماندن برای پذیرایی از بازدیدکنندگان.من طبق معمول برای عید دیدنی نرفتم،بس که ال عماد منو ازین سنن زده کردند.حوصله نگاه مهربان وترحم آمیز فامیل را برای تلاقی طلاق و ام اس نداشتم.همان شب برای امید پسرداییم که خدای مسخره بازیست،چایی ریختم وگفتم یالا منو پسند کن که وقت ندارم!هی گفت من قصد از دواج ندارم،اگه خوب بودی که عماد طلاقت نمی داد ومن کوتاه نیومدم.حالا شرط کرده که لاغر شم وشاید نظرش عوض شد!ولی قیافه مهرداد دیدنی بود!با نامزدش اومده بود.دوران نوجوانیمون با عشق داغ کودکانه ای گذشته بودوگویا هنوز برای او نگدشته بود. هنوزکسی به او نگفته بود که من از همسرم جدا شده ام.وقتی سراغ عماد را گرفت و قصه جداییم را شنید،کپ کرد! ناراحت شد و می گفت چرا می خندی؟گفتم چون خوشحالم…و اون هاج وواج نگام می کرد.
دخترعمه ها آمدند با کوله باری از»چقدر بدبختیم!»وهی برای من دلسوزی کردند ومنم از خاطرات شیرین طلاق گفتم وتلخی زندگی مشترک.ولی دلم پر شده بود از عماد.با طعم تلخ کهنه 6 سال زندگی مشترک.از سال تحویلهایی پرازکسالت،تلخی،شادی وپارسال که پر بود از اشک….دراین مکان های نوستالژیک،تمام خاطرات زنده می شوند و برای پر کردن ذهنت،به رقابت می افتند.نیمه شب ،پرازدرد و حسرت بیدار می شوم وخیره به آسمانی که اینجا پرازستاره است،سیاهی را که از آن من است،جشن می گیرم…
مارس 27, 2009 در 9:32 ب.ظ. |
بهاران خجسته باد . !
مارس 27, 2009 در 11:18 ب.ظ. |
دوست عزیز،
گاهی لازمه برای یافتن راه خروج از تاریکی، کمی به سیاهی عادت کنیم. میدونی؟ بعضی آدمها بد نیستن، فقط گاهی اوقات اونجوری که ما می خوایم نیستن.
سال نو شده، همه چیز باید نو بشه. افکار نو مبارک
مارس 31, 2009 در 8:51 ق.ظ. |
من برگشتم اصفهانننننننننن تو بیااااااااااا اخر هفته اینجا باشششششش خوش میگذره ها
آوریل 2, 2009 در 7:23 ق.ظ. |
سلام
سر سفره هفت سين تا دو دقيقه مونده به سال تحويل همه ساکت نشسته بوديم.
دقيقا دم سال تحويل ماهان گير داد به شمع و زد زير گريه .
موقع سال تحويل داشت گريه ميکرد .
عيدت مبارک