خيلي وقته اينجا ننوشتم.ااينجا مال روزهايي بود که تازهخ جدا شده بودم.تازه عاشق شده بودم.تازه با صنم خواهر کوچيکم هم اتاق شده بودم.تازه پنهان شده بودم.اره روزهايي بود که ساعتها درباره شوهري که وجود نداشت،براي همکارانم حرف مي زدم.تجربه هاي ريز ودرشت سرم را شلوغ کرده بودودلم ميخواست از همه رازهاي پنهان ولذتهاي ناتمامم بهره ببرم.از اوربيتالي مي نوشتم که به تنهايي روح مي بخشيدوداشتم بهترين هاي عاشقي را با او تجربه مي کردم.حالا اوربيتال نيست.از شوهر سابقم بجز رواني بودن زن جديدش و مردن بچه اش در شکم زنش خبري در دست نيست.الان سرم خلوت است وبجز دلتنگيهاي گاه وگاه وشعرهاي بي وزن وقافيه وسرچ وتحقيق چيزي ندارم.امدم عرض ادبي بکنم به گذشته!
خانه جديدم اينجاست:
مارس 18, 2011 در 6:57 ب.ظ. |
سلام